باید اعتراف کنم گاهی فقط و فقط از پس تنها چیزی که برنمیام خودمم...
از پس گردوندن خونه ای که مادرم توش نیست...
ازپس حقوق اساسی ای که ربطش رو به این خاک نمیفهمم...
از پس اعترافات رعنا و رعناها که مدام تو مغزمه...
از پس آدمای ریز و درشتی که دور و برم هستن با قسمت هایی که من نمی فهمم...
از پس قضاوت های عجیبی که درباره م می شه...
از پس دوری تو و بسیار آدم های محبوبم...
از پس درد رویا...
ازپس همه ی این ها برمیام...اما از پس خودم برنمیام...
بعضی وقتا احتیاج دارم که یه ماسک بذارم روی صورتم که این همه تنهایی مستقیما بهم نخوره...
اون وقتا،وقتایی که دارم خفه می شم...
بعدش دوباره زندگی می کنم و با اجازه ت مدارا را گوش می دهم
شکلات های بزرگم را به تنهایی می خورم
بلند بلند می خندم
و آهسته و بی صدا اشک می ریزم...
ما را در سایت من بیست و یک سالگی دنبال میکنید
برچسب: اعتراف, نویسنده: بازدید: 24